
يادداشتي بر داستان بلند آقا رضا وصله كار نوشته مهيار رشيديان نشريه فرهنگي ادبي نوپا: «آقا رضا وصله كار» داستان بلند «مهيار رشيديان» روايتي است از اعتراف يك آوازه خوان كه محكوم به سرقت جنازه زن سرهنگ شده و مورد بازجويي قرار گرفته است. از اين دست روايت( منظورگفتمان است) در ادبيات داستاني ايران كم نيست. از برخي از اين دست آثار مي توان به آثاري چون معصوم دوم نوشته هوشنگ گلشيري، شام سرو آتش اثر شهريار مندني پور و ورق پاره هاي زندان اثر بزرگ علوي اشاره كرد كه به اين شيوه نوشته شده اند. عنصر مهم و مط...
ادامه مطلب
يادداشتي بر داستان بلند آقا رضا وصله كار نوشته مهيار رشيديان نشريه فرهنگي ادبي نوپا:«آقا رضا وصله كار» داستان بلند «مهيار رشيديان» روايتي است از اعتراف يك آوازه خوان كه محكوم به سرقت جنازه زن سرهن...
ادامه مطلب
استاد محمدرضا شجريان تيتر بالا به تهايي چكيده اي از تاريخ يك صد سال موسيقي آوازي ايراني است. اين را براي كساني كه ايراني شايد نباشند ولي در ايران زندگي كنند مي گويم. نه به خاطر اين كه استاد را بشناسند و به او احترام بگذارند. نه و هرگز. استاد نه نيازي به شناسايي دارد و نه نيازي به احترام. يك دنيا به او احترام مي گذارد و در سراسر دنيا شناخته شده است. اما همين استاد شناخته شده كه بيش از شصت سال فرهنگ موسيقي كشورش را به جهانيان شناسانده در وطن خويش عجيب غريب افتاده است. نه از طرف مردمش كه از طرف حاكمان بر سرزمينش. محمدرضا شجريان يگانه آوازخوان موسيقي ايراني در حالي از طرف ساختار حاكميتش در محا...
ادامه مطلب
آقای رئیسی شما مقصر هستی روی سخنم با شخص حضرتعالی و اعضای ستادتان است. من شما را خیلی پخته تر می دانستم. می دانستم که در ساختار انجام کارهای اجرایی ضعیف تر از رقیب اصلی خود هستید اما تصورم این بود برای پوشش ضعف های خود و در ستاد خود افرادی را برگزیده اید که می توانند در مواقع بحرانی با ارائه راهک...
ادامه مطلب
روزگار دوزخي آقاي اياز گفت: «ارّه را بیار بالا» ! و من درحالیکه پاهاى خشک و لاغر و خاک آلوده وخونآلودهی آن یکى را میدیدم و تماشا میکردم و میترسیدم و آب دهنام خشک شده بود و نفسام در نمیآمد، ارّهی بزرگ و سفید و براق و وحشى را که دندانههای تیز و درشت و خشن و بیرحم داشت در یک دست گرفتم و با دست دیگر محکم پلههاى نردبان را یک یک چسبیدم و تماشا کنان و بهت زده از پشت آن یکى که نفساش سنگین بود و زیر لباش چیزی میگفت که نشنیدم، بالا رفتم و در بالا رفتن چشمام نه به زمین بود و نه به آسمان، بلکه نخست به پاها و بعد به ساق پاها و بعد ب...
ادامه مطلب